|
اون راهی که قشنگه -> جواب نمی ده اون راهی که جواب میده -> انسانی نیست اون راهی که انسانی -> وجود نداره
--> اگه دنبال راهین/قید انسانی بودن و قشنگیشو بزنین
یه سری چیزا مال منه یه سری مال تو! اگه یه صبح زیبا/ببینی یکی دستتو کنده و چسبوونده بغل اوون یکی دستش چی کار می کنی با "سخاوت" مفاهیم ارزشمندی از جمله "سخاوت" ؟؟ منتظرم واسه جواب....
این روزها دلم دیگر به یاد نمی آورد دیگر فراموش نمی کند شاید که یادی لازم باشد... بی درد-دردمندم و بی غم -غمناک و گرما ریاکارانه ترین پیغام تنها نبودن است! خوش به حال اوونایی که اتاقای تاریکشوونو حتی به خورشید هم نمی فروشن.... اگه بهت یه فیلم دادن و مثل همیشه زدیش جلو تا طبق عادت معهود آدما به تهش برسی یادت بمونه که دیگه از ذیدن اون فیلم حتی اگه معجزه ی قرن هم باشه حوصلت سر میره....
در دوزخ اگر زلف تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید ور بی تو به صحرای بهشتم خوانند صحرای بهشت در دلم تنگ آید
"سی سال خدای را می طلبیدم چون بنگریستم او طالب بود و من مطلوب" !!
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم..
WhaTT Would You Do,iF YouR OWN Name WaS A BaD Word IF John or Bill WaS A BaD WorD
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد!!
باری خشم خواننده از آن روست که ما حقیقت و زیبایی را با معیار او نمی سنجیم و بدین گونه آن کوتاه اندیش از خواندن هر شعر سخت تهی دست باز می گردد!!
جانی پر از زخم به چرک در نشسته چنین ام. اما فردای تو چه خواهد بود گر به ناگاه هم درین شب بی تسلا پلاس برچینیم؟؟ تداوم بی علاج دل شوره ای سمج یا طنین سرگردان لطمه ی صدایی تنها؟؟؟
تو باعث شدی که آدمی از آدمی بهراسد. تراشنده ی آن گنده بتی تو که مرا به وهن در برابرش به زانو می افکنند...
این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبد! خورشید را گذاشته می خواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش بی چاره خلق را متقاعد کند که شب از نیمه بر نگذشته است........ ....... افسوس ! آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته بودند و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را این گونه دل فریفته بودند...
نه! هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوهای دهلیزش به امید دریچه ای دل بسته بودم...
میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم که آشکارا در پرده ی کنایت رفت مجال ما همه این تنگ مایه بود و دریغ که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت!
فغان که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازان تو بود که از فتح قلعه ی روسپیان باز می آمدند! باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد....
اهل سیاست به قداست زندگی نمی اندیشند بلکه زندگان را به مصابحه وسایلی ارزیابی می کنند که عندالمطالبه باید بی درنگ قربانی پیروزی او شوند! و ای بسا به همین دلیل است که باید قبول کرد که " در این جهان هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست ! "
من دفن خواهم شد زیر آوار این کلمات من دفن خواهم شد با پیشرفت این شعر. روح من از حرارت این کلمات از دوزخ علامت های مکرر سوال از نشانه های بهت و خیرگی که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند و از سنگینی واژه درماندگی خرد خواهد شد. د ر م ا ن د ه خواهد شد.!
وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی پس خفه شو و بازی کن!!!! دانیال نازی
مهربانی زبانیست که نابینایان آن را می بینند و ناشنوایان آن را می شنوند....
حرف بسیار است و زبان گفتن موجود نمی باشد.....
دنیاهای دیگری هم هست که بتوان در آنها آواز خواند
ما هنگامی خطای دیگران را سرزنش می کنیم که از آن سودی نبرده باشیم....
دلم یه ساموورایی می خواد!!!
ای عشق چو از هر خبری با خبری تو ما را ز کرم در ره بی خبری کن
با تو به خرابات اگر گویم راز به زانکه به محراب برم بی تو نماز ای اول و آخر خلقان همه تو خواهی تو مرا بسووز و خواهی بنواز......................
??? How Far Would YOU go to protect A Secret "The Reader" رو ببینید :)
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم D: که از وجود تو موویی به عالمی نفروشم!!!!!! هر هر هر !!! (اینم انعکاس صدام توو کوه بود....)
آرام بی صدا نفس نفس مردن خووبه! چون تو دوست داری/ اینجوری مردن رو... دیگه واسه اوومدن بی تابی نمی کنم التماس نمی کنم گریه هم نمی کنم اگه این زخما /با تیغه خودمه پس تو چرا ناراحت باشی؟ تو گرم ِ گرمای خووب هات بموون و ما رو به حال خودمون بذار... بهت گفتم هر کاری خواستی بکن فقط نذار روزی بیاد که دلم واسه خودم بسووزه!! و اینم نکردی.... "تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان میده .........."
|
About![]()
برای رهایی خود می نویسم
Home
|